تبليغاتX
( مدیریت ) MANAGEMENT
انسان . سازمان . محیط . توسعه
ساختار سازمانی 

تغيير و تحول ساختاري همواره در نظام دولتي كشور به عنوان يك راه حل اساسي مورد توجه بوده و دولتها در دوره هاي مختلف كوشيده اند تا از اين طريق نظام اداري را متحول ساخته و اصلاح نمايند. تغييرات تشكيلاتي متعدد و متنوع نشانگر اين گرايش متوليان ساختار كلان دولت است. اما نكته اي كه در اين ميان مغفول مانده است كاركرد ساختار دولت است. در حالي كه همه نظرها متوجه ساختار مي‌باشد، نحوه عملكرد و كاركردهاي ساختار فراموش مي شوند. مشكل سازمانهاي اداري كشور قبل از آنكه ناشي از نقص ساختاري باشد، حاصل بي انگيزگي نيروي كار، فرهنگ سازماني كارگريز، و شيوه‌هاي ناكارآمد انجام امور... مي باشد. مديران سازمان و مديريت در دولت به جاي آنكه پي جوي علل بي انگيزگي كاركنان، اصلاح روشهاي كار و ترويج فرهنگ تقدس كار باشند كه اقداماتي دشوار و ديربازده مي باشد، بلافاصله از ساده ترين و در دسترس ترين راه حلها كه همانا تغييرات تشكيلاتي است استفاده كرده و با اين اقدام نويد اصلاح نظام اداري را به همگان مي دهند. تغييرات تشكيلاتي از قبيل ادغام، حذف و تقسيم سازمانها و جابجايي پستهاي سازماني اگر باتوجه به عملكردها و فرهنگ حاكم بر آنها صورت نگيرد، فاقد ارزش بوده و صرفاً نشانگر تغييراتي صوري و بي‌حاصل در اصلاح نظام دولتي است. فرضاً ادغام دو وزارتخانه، بدون آنكه در وظايف آنها تجديدنظري صورت گيرد، يا برخي از وظايف آنان حذف شود، يا در روشهاي كار و نگرش كاركنان تحولي بوجود آيد؛ جز آنكه سازماني بزرگتر، داراي لختي و كندي بيشتر و غيرقابل كنترل بوجود آورد، نتيجه ديگري نخواهد داشت. هرگاه تاكيد بر تغييرات ساختار تشكيلاتي قرار گيرد و از عملكردها و فرهنگ سازماني كه روح تشكيلات را مي سازد، غفلت شود نتايجي كه موردنظر است حاصل نخواهد شد.
نكته مهم ديگري كه در اصلاح نظام اداري و تغييرات ساختاري بايد در نظر داشت تعريف علمي ساختار سازماني از طريق شناسايي اجزا متشكله آن است. ساختار سازماني در نمودار تشكيلاتي سازمان خلاصه نمي شود. بلكه شامل ميزان پيچيدگي، ميزان رسميت و ميزان تمركز يا عدم تمركز سازماني است. پيچيدگي نشان دهنده ميزان تنوع و تعدد وظايف سازمان بوده و هرقدر ماموريت‌ها متنوع تر و پيچيده تر باشند و تقسيم كار در سازمان بيشتر باشد، سازمان از پيچيدگي بيشتري برخوردار است. ميزان رسميت در ساختار گوياي آن است كه تا چه حد مقررات و قوانين و دستورالعمل ها در سازمان جاري هستند و تا چه ميزاني كارها براساس استانداردها و ضوابط از پيش تعيين شده صورت مي گيرند. هرقدر سازمان داراي قوانين و مقررات بيشتري براي انجام امور باشد، ميزان رسميت آن بالاتر خواهد بود. تمركز و عدم تمركز نيز نشان دهنده ميزان تفويض اختيار به سطوح پايين سازمان در تصميم گيري هاست. هرگاه واحدهاي سازماني از اختيارات بالايي در تصميم گيري برخوردار باشند. سازمان غيرمتمركز بوده و در حالتي كه تمام تصميمات در راس هرم سازماني انجام شود، درجه تمركز ساختاري بالاست.
باتوجه به مطالب گفته شده مي توان نتيجه گرفت كه اصلاح ساختاري صرفاً تغيير پستهاي سازماني و شكل تشكيلاتي نيست، بلكه تغيير و اصلاح در سه جزء متشكله ساختار، يعني پيچيدگي، رسميت و تمركز است كه تحول ساختاري را بوجود مي آورد. اگر مسئولان ساختار سازماني كلان كشور مايلند اصلاح ساختاري صورت گيرد، بايد از حيطه وظايف سازمانهاي دولتي بكاهند و وظايف آنها را به ديگر بخشها و بويژه به سازمانهاي غيردولتي بسپارند.
بايد قوانين و مقررات دست و پاگير را تعديل كرده و انعطاف پذيري ضوابط را هدف اصلاح ساختار قرار دهند و سرانجام با تفويض اختيارات بيشتر به واحدهاي تابعه ميزان تمركز سازماني را كاهش دهند و همه اينها مستلزم «اعتماد» نظام دولتي به مردم و ساير بخش هاي جامعه مي باشد. تا زماني كه جو بي اعتمادي بر روابط مردم و سازمانهاي دولتي سايه افكنده باشد و بدبيني سازمانها به مردم همچنان ادامه داشته باشد، نمي توان اميد هيچ اصلاح ساختاري موثري داشت و تغييرات تشكيلاتي، تلاش بيهوده اي است كه بنيادهاي نظام اداري را اصلاح نكرده و موجب هيچگونه بهبودي نخواهد شد.
بدين ترتيب اصلاحات ساختاري مستلزم بوجودآوردن فضاي اعتماد در جامعه مي باشد و قبل از آنكه اصلاحات جنبه ساختاري داشته باشند، وجه فرهنگي آنها قابل توجه است. تحولات ساختاري موخر بر تحول فرهنگي است، ايجاد فضاي اعتماد در جامعه از كنترلهاي سازماني و مآلاً وظايف دولت خواهد كاست و ايجاد دولتي كوچك و كارآمد را ممكن خواهد ساخت. كاهش وظايف دولت، واگذاري و حذف برخي وظايف، كاهش مقررات و قوانين، و تفويض اختيار به واحدهاي سازماني كه تماماً نشانگر اصلاح ساختاري است زماني تحقق مي يابد كه «اعتماد» روابط دولت و مردم را شكل داده باشد. البته سازمانها بايد تاوانهايي براي جاري شدن اعتماد در جامعه بپردازند و وقوع برخي رخدادها نبايد آنها را از ترويج فرهنگ اعتماد متقابل و تفاهم و همدلي با مردم باز دارد.
اميد آنكه با تحول فرهنگي در جامعه اي كه واجد بنيادهاي فرهنگي قوي و مستحكم است، اصلاحات ساختاري به سهولت انجام شده و كشور از بسياري مشكلات ساختاري و تشكيلاتي رهايي يابد.

|+| نوشته شده توسط فرزاد نجاتی، دانشجوی کارشناسی ارشد شوشتر در شنبه نهم دی 1385 | موضوع: ساختار سازمان
مدیریت جامع کیفیت و فلسفه مدیریت 

منبع: کتابها و مقالات دکتر ابوالفتح لامعی


مدیریت جامع کیفیت

 

* فلسفه مدیریتی

ارتقای کیفیت از انتخاب فلسفه مدیریتی شروع می شود. در سفر بی پایان ارتقای کیفیت نقطه شروع برای تلاشهای ارتقای کیفیت در یک سازمان  انتخاب آگاهانه یک فلسفه مدیریتی است.  ابتدا باید مدیران ارشد سازمان از میان فلسفه های مدیریتی رايج  فلسفه ای را برای جهت دادن به
تلاشهای سازمان خود انتخاب نمایند .
 فقط انتخاب آگاهانه  درست و توام با باور میتواند انرژی لازم را برای جهت گیری جدید سازمان آزاد نمايد.بايد توجه کرد که انتخاب درست اگر چه بسیار حائز اهمیت است ،ولی اگر قرار است فلسفه مدیریتی انتخاب شده موجب تحول اساسی در سازمان گردد اجرای صحیح آن کمتر از اجرای آن نمی باشد. بدین معنی که مدیران ارشد ممکن است بر اساس تجربیات دیگران به اثر بخشی یک فلسفه مدیریتی ایمان بیاورند،ولی کسی نمی تواند برای اجرای آن فلسفه در سازمانهای مختلف نسخه واحد بپیچد  باید در هر سازمان با توجه به شرایط موجود،مناسبترین روش اجرایی را پیدا کرد ممکن است برای اجرای یک فلسفه واحد در سازمان های مختلف روشهای متفاوتی انتخاب گردد!

*کدام فلسفه مدیریتی ارجح است؟

برای انتخاب فلسفه مدیریتی مناسب باید معیارهایی ارائه داد تا در پرتوی آنها بتوان انتخاب آگاهانه تری داشت.در زیر تعدادی از این معیارها ارائه می شود  بديهي است که معیارهای ارائه شده در زیر فهرست کاملی نبوده و می توان معیارهای دیگری را نیز اضافه نمود.
√ معیار اول برای انتخاب یک فلسفه مدیریتی ارجح این است که فلسفه انتخابی بتواند مشتری محوری ،کیفیت و ارتقای مستمر را در فلسفه وجودی یک سازمان و فلسفه شكل گیری آن ادغام کند  به عبارت دیگر فلسفه انتخاب شده  بايد بتواند از نقطه چرا هستم  جهت گیری سازمان را مشخص کند.
√ دومین معیار انتخاب عبارتست از این که فلسفه مدیریتی انتخاب شده و عناصر اصلی تشكيل دهنده آن ساده  شفاف و برای همه قابل درک باشد  بدين معنی که درک آن متاثر از موقعیت سازماني  دانش مدیریتی و فنی یا حتی سواد افراد نباشد;هر کس هر کجا قرار گرفته است آن را بخوبی درک کند و بتواند بر اساس درک درست آن نقش خود را در جهت گیری سازمان ایفا نماید.
√  معیار سوم برای انتخاب یک فلسفه مدیریتی مناسب عبارتست از این که فلسفه انتخاب شده بتواند همه اجزا و عناصر یک سازمان را به عنوان یک سيستم  با هم هماهنگ و هم جهت نماید و به تعامل آنها جهت گیری دهد.
بدیهی است تنها نگاه سيستميك و فرایندی می تواند همه اعضا  عناصر و منابع سازمان را حول ارزشهایی چون مشتری محوری و ارتقای مستمر هماهنگ و هم جهت نمايد  هر فلسفه ای که کلیت یک سازمان را خدشه دار کند و افراد و واحدهای سازمانی را به جزء نگری مبتلا کند  سازمان را از حیاط ساقط خواهد کرد.
√    معیار چهارم عبارتست از این که  فلسفه مدیریتی انتخاب شده باید بتواند فضاهای خالی بین نمودار سازمانی را که به حریم های مقدس و نفوذناپذیر تبدیل شده اند ،پر کند  به عبارت دیگر خروج از این فضاها و حریم ها  که بنا به ضرورت سازماندهی درونی یک سازمان به وجود آمده اند  را نه تنها لازم بلكه واجب بداند و افراد و واحدها را به طور طنیعی کنار هم قرار دهد.   
معیار پنجم این که هر فلسفه مدیریتی که بتواند جو سازمانی را به یک جو «یادگیری» تبدیل کند ارجح است. در اینجا نیز باید یک بستر طبیعی برای یادگیری وجود داشته باشد  بايد فلسفه مدیریتی یک میل طبیعی ،انگیزه درونی و شوق سازمانی برای یادگیری ایجاد نماید .
√  معیار ششم برای انتخاب فلسفه مدیریتی مناسب این است که  بتواند بدون «اعمال زور» قدرت تصمیم گيري  اقدام و تاثیر گذاری را از رأس سازمان به قاعده آن منتقل نماید به عبارت دیگر باز هم به طور طبیعی ، «رهبری» را در سازمان توزیع نماید. در این صورت هر کس خود را در هدایت و جهت گیری سازمان و بقا و سود و زیان آن سهیم می داند.
√  معیار هفتم فلسفه ای ارجح است که برای ارتقای عملكرد سازمان یک دیدگاه «استراتژيك»داشته باشد  وجود رسوبات ضخیم سنتها،باورها،طرز فکر ها و ارزشها در سازمانها از یک طرف و پیچیدگیها و سیال بودن محیط بیرون سازمان ها از طرف ديگر  ما را محتاج یک فلسفه مدیریتی می کند که برای قرار دادن سازمان در یک موقعیت برتر  يک دیدگاه استراتژِیک و بلند مدت را ترغیب و تشویق می کند
 √ معیار هشتم بالاخره فلسفه ای ارجح خواهد بود که اتکا به اعداد و ارقام و سنجش را ترغیب می کند  با این ديدگاه  علاوه بر این که حرکت سازمان باید جهت دار باشد  بايد سازمان برای نشان دادن هر نوع تغییر ،اثبات هر نوع ارتقای عملكرد و برداشتن هر گام در راستای پاسخگویی به نیازها و انتظارات مشتری ها سنجش انجام دهد  به عبارت دیگر سنجش باید«تاروپود»تلاشهای ارتقا را تشكيل دهد.

* مدیریت جامع کیفیت فلسفه برتر

به اعتقاد ما مدیریت جامع کیفیت همه ویژگیهای بالا را شامل می شود  مديريت جامع کیفیت با داشتن ارکان فلسفی و اصول ساده و قابل درک و فراهم نمودن یک بستر طبیعی برای تلاشها شاید تنها گزینه در پیش روی مدیران باشد  سه رکن مهم فلسفه مدیریت جامع کیفیت یعنی مشتری محوري  فرايند گرایی و ارتقای مستمر هم در رأس یک سازمان و هم در قاعده آن قابل درک و اجرااست.مدیران ارشد سازمان از تحلیل فلسفه وجودی سازمان  دورنما و رسالت آن فرايند هاي کلیدی را تعیین می کنند و در راستای تحقق رسالت سازمان و پاسخگویی به نیازها و انتظارات مشتری ها  همه افراد سازمانی ،یعنی«صاحبان فرايند ها»را برای ارتقای عملكرد فرايند ها آماده و بسیج می نمايد  کارکنان نیز از قاعده سازمان با ارتقای عملكرد فرايند هاي کلیدی با مدیران ارشد سازمان همگام و همراه می شوند  برآيند دو حرکت از«بالا به پایین»و از« پایین به بالا »موجب دگرگونی و تحول اساسی و جهت دار در سازمان خواهد بود  تداوم این دو حرکت و حمایت آن دو از هم به نهادینه شدن مدیریت جامع کیفیت خواهد انجامید.
انتخاب و اجرای چنین فلسفه ای است که به روشها و ابزار ارتقا  از جمله روش ها و ابزار آماري  معني می بخشد.کسانی که تلاش کرده اند بدون معرفی یک فلسفه مدیریتی از روشها و ابزار برای «حل مشكل»یا«ارتقای کیفیت»استفاده نمايند  هرگز نتوانسته اند موجب تغییرات دائمی شوند  سازمانها شاهد دهها سال تجربه در زمینه کار برد روشها و ابزارهای مختلف بوده اند که بر سرنوشت آنها تأثیرات استراتژيك نداشته اند. سازمانها قبل از هر چیزی محتاج یک فلسفه مدیریتی مناسب می باشد.

*تعریف مدیریت جامع کیفیت

مدیریت جامع کیفیت فرایندی است متمرکز بر روی مشتریها، کیفیت محور، مبتنی بر حقایق، متکی بر تیمها که برای دستیابی به اهداف استراتژيك سازمان از طریق ارتقای مستمر فرايند ها، توسط مدیریت ارشد سازمان رهبری می شود.

* ارکان فلسفی مدیریت جامع کیفیت

  • فرایند گرایی: سازمان را فرایندی می بینیم که در آن درون داد، روند و برون دادی وجود دارد که همه افراد بصورت افقی در مراحلی از فرایند، قرار می گیرد. تقسیم بندی عمودی و سلسله مراتبی وجود ندارد. اگر فرایند برون دادی دارد همه در آن سهیم هستند .

  • مشتری محوری: تمامی افرادی که روی فرایند کار می کنند و آنها که نتیجه فرایند را کسب می کنند در واقع همکار و شريک هستند و باید کار کنند. اگر چنین نگرشی در سازمان حاکم گردد، برای مشتریهای سازمان جایگاه ویژه ای ایجاد می شود. مشتری صاحب حق و احترام می گردد در این گونه سازمانها سلامت جریان کار و سلامت فرايندها و وابسته به مشتری و اظهار نظر اوست.

  • ارتقای مستمر و فراگیر فرايندها و سیستمها: با تمرکز بر ارتقای عملکرد فرایندها و سیستمها و توانمند سازي کارکنان ،تلاش می شود فرایندها و سیستمها بطور دائم در جهت پاسخ به نیازها و انتظارات مشتریها بهبود یابند.

* فرضها و اصول مدیریت جامع کیفیت

مدیریت جامع کیفیت بر روی تعدادی فرضها و اصول استوار است که آن را از سایر رویکردهای مدیریتی متمایز می کند. این فرضها و اصول عبارتند از:

*1)فرایندها و سیستمها منشأ بیشتر مشكلات مربوط به کیفیت می باشد.
سازمانها شامل سیستمها و کارکنان می باشند. عملکرد کارکنان تحت تأ ثیر تعامل همه اجزا و عناصر سیستمها است. مواد، تجهیزات، نیروی انسانی، سیاستها، روشهای کاری و بالاتر از همه فرهنگ سازمانی که تبلور ارزشها است، بر نحوه ارائه خدمت تأثیر می گذارد.برآوردی محتاطانه 90 درصد مشکلات را ناشی از سیستمها و 10 درصد را مربوط به کارکنان می دانند(دمینگ 96 درصد مشکلات را مربوط به سیستمها و فقط 4 درصد آنها را ناشی از کارکنان می دانست).کسب دیدگاه سیستمیک به ما کمک می کند تا بتوانیم مشکلات مربوط به سیستم را از مشکلات مربوط به کارکنان افتراق دهیم.

* 2.اگر عملکرد فرایندها و سیستم ها درست باشد، محصول یا خدمت بدون نقض خواهد بود.
ارتقای واقعی عملکرد یک سازمان با درک کامل عملکرد فرایندها و سیستم و اصلاح دائمی آنها، بر مبنای اطلاعات تولید شده توسط خود فرایندها و سیستمها امکان پذیر است. ممکن است سوال شود که صلاحیتهای حرفه ای کارکنان چه نقشی در ارتقای کیفیت دارد.بدیهی است که صلاحیتهای حرفه ای کارکنان حائز اهمیت است ولی ارزیابی عملکرد آنان باید جزئی از عملکرد فرایندها و سیستم ها باشد تا تأثیر مثبت داشته باشد;زیرا بدون توجه به کارآیی فرایندها و سیستمها،نمی توان عملکرد کارکنان را ارزیابی کرد.ریشه مشکلات در سیستم ها است;اگر سیستمها درست عمل کنند عملکرد کارکنان بهبود خواهد یافت.    

* 3.ارتقای کیفیت فرایندی است که پایان ندارد.

ارتقای کیفیت جریانی است که آغاز دارد ولی پایان ندارد.از یک طرف سازمانها باید به نیازها و انتظارات در حال تغییر مشتریها پاسخ بگویند و از طرف دیگر اجرای فرایندها و سیستم ها در تعامل دائمی و پویا هستند;بنابر این همواره می توان فرصتهایی را برای ارتقای فرایندها و سیستمها پیدا کرد. 

*4.مشتری تعیین کننده نهایی کیفیت است.

باید محور همه تلاشها و اقدامات یک سازمان پاسخگویی به نیازها و انتظارات مشتریهای داخلی و خارجی باشد. در اینصورت مشتریهای داخلی (کارکنان و مدیران) علايق و خلاقیتها و استعدادهای خود را در مسیر ارتقای عملكرد فرایندها و سیستمها و یافتن راههای بهتر و موثرتر به کار می گیرند. از طرف دیگر گشوده شدن باب گفتگو با مشتریهای خارجی به ارتقای مستمر کیفیت خدمات منجر می شود. هر کاری بدون در نظر گرفتن نیازها و انتظارات مشتریها (داخلی و خارجی) اگر چه ممکن است از نظر مدیران کاری مفید و بدون نقض باشد ولی در واقع فاقد ارزش می باشد. 

* 5.اجرای مدیریت جامع کیفیت به تعهد کامل سازمانی نیاز دارد.

بدون تعهد مدیران ارشد و همه مدیران اجرایی، اتفاقی نخواهد افتاد یا اگر اتفاق افتاد، دوام پیدا نخواهد کرد. باید مدیران شخصاً مسوولیت مدیریت جامع کیفیت را به عهده بگیرند. اولین چیزی که باید اتفاق افتد این است که رهبران فکری سازمان از مدیریت جامع کیفیت درک درست و یکسانی پیدا کنند، سپس باید محیطی به وجود آورند که تغییر و ارتقا در آن ممکن باشد بدین معنی که هر کس هر روز در اندیشه ارتقا باشد. ارتقای فرایندها و سیستمها با کار روزانه کارکنان ادغام شود، یعنی ارتقا تبدیل به یک ارزش شود و جز عادتها قرار گیرد فقط در چنین شرایطی است که کارکنان به کمال توانایی خود دست می یابند و سازمان چنان توانایی و ظرفیتی پیدا می کند که جلوتر از نیازها و انتظارات مشتریهای خود حرکت کند.

* 6.کارکنان کلید موفقیت اجرای مدیریت جامع کیفیت می باشند.

اگر چه کارکنان سهم بسیار اندکی در مشکلات مربوط به کیفیت دارند،ولی نقش بسزایی در ارتقای کیفیت به عهده دارند. کارکنان سرمایه اصلی سازمان می باشد آنان کارها را انجام می دهند بنابراین مشارکت آنان در تحقق مدیریت کیفیت امری حیاتی است.اگر نزدیکترین افراد به فرایندها در تحلیل عملکرد و تصمیم گیریهای مربوط به ارتقای آنها دخالت داشته باشند،ارتقای مستمر کیفیت عملی خواهد شد.مشارکت کارکنان حاکی از وجود یک جو مناسب فرهنگی می باشد که می تواند همه کارکنان را در راستای پاسخگویی به نیازها و انتظارات مشتریها بسیج نمایند. 

* 7.اجرای موفق مدیریت جامع کیفیت محتاج کار تیمی و همکاری است.

کار تیمی یکی از مشخصات کلیدی مشارکت است و بدون آن کسب تعهد و جلب مشارکت افراد مشکل خواهد بود.کار تیمی علاوه بر ترغیب مشارکت افراد هماهنگی و همکاری واحدهای سازمانی را نیز ممکن می سازد.با استقرار تیمهای ارتقا روی فرایندها سد بین واحدهای تولید یا ارائه خدمت از بین می رود;ارتباط بین آنها تسهیل می شود وکارها سریعتر انجام می گیرد;بتدریج از ارتفاع هرم سلسله مراتبی سازمان کاسته می شود و قدرت تصمیم گیری و اقدام از رأس هرم به قاعده آن منتقل می شود. 

* 8.مدیریت جامع کیفیت متکی بر سنجش عملکرد می باشد.

سنجش و ارتقای کیفیت بهم گره خورده اند و هر یک،یک روی سکه می باشد;بنابراین ارتقای کیفیت بدون سنجش معنی ندارد.باید عملکرد فرایندها بطور مستمر و بر اساس نشانگرهای کلیدی سنجش و ارتقا داده شوند.هر سنجش باید در راستای ارتقای عملکرد و پاسخگویی به نیازها و انتظارات مشتریهای داخلی و خارجی باشد.اگر  چه سنجشهای درونی و بیرونی مکمل هم می باشند، سنجشهای بیرونی به دلیل انتقال بر داشتها و دیدگاههای مشتریها به درون سازمان حائز اهمیت بیشتری است. 

*9.پیشگیری از بروز نقض کلید دستیابی به کیفیت است.

در سازمانهای سنتی بیشترین وقت مدیران و کارکنان صرف حل مشکلاتی می شود که هر روز اینجا و آنجا به وجود می آید و کمترین توجهی به ریشه مشکلات نمی شود.عبارت «مشکلات تمام شدنی نیستند» یک عبارت رایج در میان مدیران سنتی است.در سازمانی که در آن مدیریت جامع کیفیت پیاده شده است حل ریشه ای مشکلات و پیشگیری از آنها در وظایف روزانه کارکنان ادغام می شود. کارکنان با اصلاح و ارتقای فرایندها سرچشمه مشکلات را می خشکانند.ساده کردن روسهای انجام کار استاندارد کردن آنها و کوتاه کردن فرایندها به پیشگیری از بروز مشکلات کمک می کند.

*10.اجرای مدیریت جامع کیفیت محتاج برنامه ریزی است.

برنامه ریزی استراتژیک بر مبنای کیفیت از ضروریات انکار ناپذیر برای پیاده کردن مدیریت جامع کیفیت در سازمانها می باشد.برنامه ریزی بلند مدت حاکی از آن است که مدیریت برای استفاده از منابع کامل مدیریت جامع کیفیت ثبات قدم و عزم راسخ دارد.
اولین قدم برای برنامه ریزی تعیین فلسفه وجودی سازمان (برای چه هستیم؟) دور نما (کجا می خواهیم برسیم؟ ) و رسالت سازمان (چه می کنیم؟)می باشد.وظیفه مهم برنامه ریزی استراتژیک به عهده مدیران ارشد سازمان می باشد.

*عناصر ساختاری مدیریت جامع کیفیت

اهم عناصر ساختاری عبارتند از:

  • تعهد مدیریت ارشد:
    برای رهبری و حمایت از تلاشهای مدیریت جامع کیفیت، فرهنگ سازی و نهادینه کردن آن در سازمان ضروری است.

  • ساختار حمایتی :
    ایجاد یک ساختار مدیریتی جداگانه برای تعیین الويت ها و پایش اجرای مدیریت جامع کیفیت ضروری است. معمولاً شورای کیفیت یا کمیته ارتقای کیفیت به عنوان یک ساختار حمایتی و تسهیل کننده با مشارکت تیم مدیریت ارشد ایجاد می شود.

  • تیمهای ارتقا:
    اگر فلسفه مدیریت جامع کیفیت به درستی درک شود باید در اجرای آن تیمهای فرا بخشي با عضویت صاحبان فرایندها از واحدها و بخشهای مختلف سازمانی تشكيل شوند و سنجش، پایش، کنترل و ارتقای عملکرد فرايند هاي اصلی و کلیدی را به عهده بگیرند.

  • روش و ابزار ارتقا:
    باید برای ارتقای فرایندها یک روش علمی توأم با ابزار ساده و کاربردی وجود داشته باشد و همه مدیران و کارکنان نیز در رابطه با استفاده از روش و ابزار مورد نظر آموزش ببینند.وجود روش و ابزار استاندارد و استفاده از آنها زبان مشترک ایجاد می کند.

  • روشها و ابزار آماری:
    استفاده از روشها و ابزار آماری از جمله کنترل آماری فرایند،برای سنجش،پایش،کنترل و ارتقای عملکرد فرایندها ضروری است به عبارت دیگر ارتقای عملکرد فرایندها باید مبتنی بر حقایق باشد.

  • مهارتهای انسانی:
    چون مدیریت جامع کیفیت یک رویکرد مدیریتی مبتنی بر کارکنان است بنابراین باید مهارتهای لازم برای برقراری ارتباط انگیزش حل تضادها و ... وجود داشته باشد.

  • روشی برای انتقال صدای مشتریها به داخل سازمان:
    برای آن که نیازها و انتظارات مشتریها به ویژگیهای کیفی خدمت تشکیل شود ازguality function deployment استفاده می شود.

  • مهندسی مجدد فرایند:
    گاهی لازم است برای پاسخگویی به نیازها و انتظارات مشتریها فرایندها از نو طراحی شوند;این اقدام را مهندسی مجدد فرایند می نامند.

  • نظام ارتباطی موثر و کارآمد:
    برای اجرای مدیریت جامع کیفیت وجود یک نظام ارتباطی موثر و کارآمد ضروری است.نظام ارتباطی باید حول محور پاسخگویی به نیازها و انتظارات مشتریها (داخلی و خارجی)شکل گیرد. تاروپود همه تلاشهای ارتقای کیفیت و رشته اتصال مغزها و دلهای کارکنان و مدیران نظام ارتباطی است:به همین دلیل در سازمانهایی که مدیریت جامع کیفیت پیاده می شود به کارآمدی نظام ارتباطی اهمیت فوق العاده ای داده می شود.

  • نظام تقدیر و تشویق:
    وجود نظام تقدیر و تشویق موثر و حساس نیز یکی از ساختارهای مورد نیاز برای اجرای مدیریت جامع کیفیت می باشد.اگر چه خود فلسفه فرایندگرا ماهیتاً انگیزش درونی کارکنان را تقویت می کند ولی مدیریت نیز برای نشان دادن علاقه و همایت خود باید مناسب ترین روشها را برای تقدیر و تشویق از تیم های ارتقا انتخاب نماید.هر بار تقدیر یا تشویق مناسب،روح جدیدی در کالبد کارکنان می دهد.

*مراحل اجرایی مدیریت جامع کیفیت

اجرای مدیریت جامع کیفیت باید تدریجی و طی مراحلی  انجام گیرد. از زمان زمان تصمیم به اجرای آن تا ادغام کامل با کار روزمره کارکنان سالها طول می کشد. هیچ راه میان بری برای کوتاه کردن این فاصله زمانی وجود ندارد. برای پیاده کردن مدیریت جامع کیفیت الگوهای اجرایی مختلفی به وجود آمده است اما بهترین الگوی اجرایی وجود ندارد.
برای اجرای مدیریت جامع کیفیت در جمهوری اسلامی ایران یک الگوی شش مرحله ای ارائه می شود اما باید توجه کنیم که مرز بندی کاملاً مشخصی بین این مراحل وجود ندارد و در حین اجرا نیز سازمانهای مختلف ممکن است این مراحل را با سرعتهای متفاوت طی کنند. شروع صحیح اجرای مدیریت جامع کیفیت و صبر و شكيبايي شرط اول موفقیت می باشد.

مراحل اجرایی مدیریت جامع کیفیت

*مرحله آگاهی
در این مرحله توانائی های بالقوه موجود برای اجرا شناسایی می شود و درباره اجرای مدیریت جامع کیفیت تصمیم گیری به عمل می آید. در پایان این مرحله باید مدیریت ارشد درک روشن و کاملی از مدیریت جامع کیفیت و روشهای جامع کیفیت و روشهای دستیابی به آن پیدا کند;بدین منظور شرکت در دوره های آموزشی مطالعه مقالات و کتابهایی درباره مدیریت جامع کیفیت ضروری می باشد. تشکیل یک تیم کاری متشکل از مدیران ارشد برای ارزیابی سازمانی و تهیه پیشنهادی برای تصمیم گیری درباره اجرای مدیریت جامع کیفیت لازم است.
زمانی که مدیران ارشد تعهد خود را به اجرای مدیریت جامع کیفیت نشان دادند باید به سوالات کارکنان درباره ضرورت تغییر پاسخ دهند. باید باب بحث و گفتگو در سازمان باز شود و مدیریت ارشد با ارائه دلایل انتخاب مدیریت جامع کیفیت ارشد با ارائه دلایل انتخاب مدیریت جامع کیفیت و نتایج مورد انتظار از اجرای آن، زمینه پذیرش آن را در کارکنان به وجود آورد.بنابراین مرحله آگاهی مرحله ایجاد آمادگی برای تغیر می باشد. این مرحله معمولاً بیش از یک سال طول می کشد.

*مرحله کسب دانش و مهارتها
در این مرحله پایه های مدیریت جامع کیفیت ریخته می شود;بدین معنی که ابزار و روشهای ارتقای مستمر کیفیت آموزش داده می شود;برای ایجاد جو فرهنگی مناسب جهت پرداختن به ارتقای کیفیت برنامه ریزی می شود;اولین علائم کار تیمی ظاهر می شود و بلاخره سازمان به سنجش و پایش کیفیت اقدام می کند.
کارهایی که در این مرحله باید انجام گیرد عبارتند از:

  • ایجاد صلاحیتهای لازم در مدیریت از طریق آموزش ابزار و فنون ارتقای مستمر کیفیت و دانش ارتقا

  • ایجاد صلاحیتهای لازم در کارکنان از طریق آشنایی با فلسفه و اصول مدیریت جامع کیفیت ویژکیهای فرایندها و اهمیت کار تیمی برای ارتقای آنها

  • ارزیابی فرهنگ سازمانی به منظور تغییر در فرهنگ سازگار با ارتقای مستمر کیفیت;بدین منظور باید برنامه ای تدوین و اجرا گردد که در سایه آن جو اعتماد و ارتباط روشن بین مدیران و کارکنان ایجاد شود.

  • مشخص کردن مشتریها و تعیین نیازها و انتظارات آنان.هر واحد باید فرایندهای کلیدی و مشتریهای آنها را تعیین کند سپس از طریق گفتگوی مستقیم یا کسب پس خوراندهای منظم و نیازها و انتظارات مشتریها تعیین کند.

  • انتخاب یک روش ارتقای کیفیت;روش FOCUS-PDCA پیشنهاد می شود.

  • تشکیل تیمهای ارتقای کیفیت و آموزش آنان

  • ارتقای تعدادی فرایند کلیدی جهت کسب تجربه

*مرحله برنامه ریزی بلند مدت
مدیریت جامع کیفیت یک فلسفه مدیریتی جامع بلند مدت و پویا می باشد.برای استفاده از منافع کامل آن باید برنامه ریزی بلند مدت به عمل آید،در این مرحله کارهای زیر انجام می گیرد:

  • یک ارزیابی درونی کیفیت برای تشخیص نقاط قوت و ضعف

  • تعیین رسالت و دورنمای سازمان

  • تعیین اهداف بلند مدت و استراتژی های دستیابی به آنها

  • تدوین شیوه ارزشیابی برنامه

باید برای تحقق این مرحله از مراحل اجرایی فرهنگ سازمانی با ارزشهای اساسی مدیریت جامع کیفیت سازگار باشد.وجود جو اعتماد ،تفکر قدرت بخشیدن به کارکنان و مشارکت آنان در ارتقای فرایندها،اعتماد به کار تیمی و بهبود عملکرد فرایندها و بطور کلی باور فلسفه مدیریت جامع کیفیت و منافع دراز مدت آن از شرایط اساسی برای برنامه ریزی استراتژیک تلقی می شوند;بنابراین مرحله دوم یعنی مرحله کسب دانش و مهارت تا زمانی ادامه می یابد که جمیع شرایط برای ورود به این مرحله فراهم گردد. 

*مرحله برنامه ریزی تفصیلی
در این مرحله همه بخشها و واحدهای سازمانی بر اساس برنامه بلند مدت،برنامه های یک ساله تدوین می کنند.در این مرحله بخشها و واحدها باید کارهای زیر را انجام دهند.

  • فرایندهای اساسی خود را تعیین کنند.

  • مشتریهای فرایندها را مشخص کنند.

  • نیازها و انتظارات مشتریها را تعیین کنند.

  • فرایندهایی را برای ارتقا انتخاب کنند.

  • اهداف اختصاصی ارتقا را تنظیم کنند.

  • تیمهای ارتقای فرایندها را تشکیل دهند.

  • نشانگرهای ارتقای کیفیت را تعیین کنند.

 *مرحله اجرا
در این مرحله بخشها و واحدها برنامه های سالانه خود را اجرا می کنند.در این مرحله باید کارهای زیر انجام شود:

  • تیمهای ارتقا فرایندهای خود را ارتقا دهند.

  • یک سیستم ارتباطی منظم و قوی برای انتقال تجربیات ایجاد شود.

  • یادگیری در عمل ترغیب شود.

  • موانع و مشکلات ارتقای فرایندها از میان برداشته شود.

  • یک سیستم تقدیر و تشویق کار آمد به وجود آید.

  • پیشرفتها پایش شوند.

  • دستاوردها حفظ شوند.

 *مرحله ارزشیابی
باید سالانه از برنامه های ارتقای کیفیت ارزشیابی به عمل آید تاعلل موفقیتها و احیاناً شکستها مشخص گردد.اگر چه مدیران و کارکنان اغلب از نتایج مثبت اجرای برنامه ها بیشتر خوشحال می شوند ولی تجربیات مثبت و منفی هر دو آموزنده می باشند.هر تجربه منفی شاید فرصت بیشتری را برای کسب تجربه و یادگیری فراهم کند.

 

|+| نوشته شده توسط فرزاد نجاتی، دانشجوی کارشناسی ارشد شوشتر در شنبه نهم دی 1385 | موضوع:
در باب تفکر سیستمی 
پيچيدگي زياد موجود در جامعه به عنوان يك سيستم فعاليت انساني

توسعه، طراحي، برنامه ريزي و مديريت منابع يا هر اقدامي براي مداخله و تغيير در جامعه، نيازمند فرايندي يكپارچه و رهيافتهايي سيستمي است

ارتباط پويا بين جامعه و محيط فيزيكي، زيست شناختي و انساني متنوع، پيچيده تر از آن است كه با رهيافتهاي پژوهشي رايج به طور كامل شناخته شود

:زمينه ظهور روشهای سيستمي در مطالعات توسعه

رهيافتهاي تقليل گرا تلاش كردند كه هر پديده ارائه شده را به اجزاي ساده تر تشكيل دهنده آن تبديل كنند و آنها را به طور مستقل از هم بررسي كنند، این شیوه عملا نه تنها مشکلات را حل ننموده بلکه به پیچیدگی مشکلات موجود افزوده است

تقريباً همانند ديدگاه تقليل گرا، رهيافت ماشيني نيز در پژوهشهاي علمي به هر پديده اي با ديد علت و معلولي ماشين وار نگاه مي كرد و اثر محيط و ديگر عوامل مؤثر بر پديده را در نظر نمي گرفت

انواع مشكلات جوامع روستايي توسط متخصصان موضوعي شامل جامعه شناسان، اقتصاددانان، متخصصان كشاورزي و
مهندسان تعيين و بررسي مي شود. آنها كم و بيش به طور مستقل از هم كار مي كنند در نتيجه راه حلهاي برخي مشكلات متخصصان وحرفه ای هاخود به مشکل تبدیل میگردد

موضوعات مربوط به اجتماع پيچيده تر از آن است كه از طريق روشهاي ماشيني و مکانیکی درك شود

در يك نگرش كل نگر، عمده توجه و فعاليت بر توضيح پيچيدگي شرايط متمركز مي شود، و محقق از فنون مختلف براي اقدام درباره تعامل بين اجزا استفاده مي كند، نه براي اجزا به تنهايي
تفكر سيستمي ما را تشويق مي كند كه بررسي كنيم: چگونه جوامع تعامل دارند، با هم درارتباط هستند ، وابستگي متقابل دارند يا به عبارتي همديگر را كنترل مي كنند بر هم مؤثرند

· تفكر سيستمي همچنين اين عقيده را ترويج مي كند كه عليت در طبيعت، به خصوص در دنياي موجودات زنده، مبتني بر تعامل پویا و خورد و بازخورد میباشد و نه يك مسير يك طرفه و خطي


اصلي ترين ویژگی نگرش سيستمي تفكر كل نگر میباشد در این نگرش، عمده توجه بر شناخت و توضيح پيچيدگي يك موقعيت متمركز مي شود و محققان از فنون مختلف براي درک تعاملات استفاده میکنند و نه صرفا شناخت تک تک پدیده ها بصورت مستقل و مجزا

شناخت پيچيدگيها و درک ، پويايي پدیده ها ی با استفاده از نگرش کل گرايي، و تاکید بر تعامل آنها و توجه به ویژگی برآمده ازکل و درک و فرايندهاي ارتباطي میسر مي باشد

در دو دهه گذشته ما شاهد تسلط دو رهيافت پژوهشي مبتني بر سيستم بوده ايم كه عبارتند از سيستمهاي سخت ونرم سیستمهای سخت سیستمهایی است که دقیقا تعریف شده اند و در تعریف و معرفی ان پیچیدگیها مفهومی وجود ندارد. سیستمهای دست ساز بشر و مکانیکی جز این گروه هستند سیستمهای ظریف یا نرم سیستمها یی هستند که تعریف استانداردی برای آنها وجود نداشته و تعابیر و تفاسیر مختلفی در مورد هدف و کارکرد ان وجود دارد. سیستمهای انسانی ، اجتماعی و فرهنگی جز این گروه هستند

مفهوم و فراگرد روش شناسي سيستمهاي ظریف ( نرم) چيست؟

سيستمهاي نرم به سيستمهاي اجتماعي مربوط مي شود، اما ديدگاهي كاملاً متفاوت با سيستمهاي سخت دارد كه در واقع علت اصلي تمايز بين آنهاست؛ همانطور كه چكلند (1985) به آن اشاره كرده است: ’تفاوت اساسي موجود اين است كه يكي از اين رهيافتها (سخت) جهان را به صورت تركيبي از سيستمهايي درنظر مي گيرد كه برخي از آنها ممكن است چند كاركردي باشند، اما رهيافت ديگر (نرم) هيچ پيش فرضي درباره ماهيت جهان ندارد، بلكه آن را فراتر از يك تركيب پيچيده، به صورت يك فرايند پژوهشي كه مي تواند به عنوان يك سيستم يادگيري سازماندهي شود،فرض می کند.
|+| نوشته شده توسط فرزاد نجاتی، دانشجوی کارشناسی ارشد شوشتر در شنبه نهم دی 1385 | موضوع: سیستمها
در باب تفکر سیستمی 
پيچيدگي زياد موجود در جامعه به عنوان يك سيستم فعاليت انساني

توسعه، طراحي، برنامه ريزي و مديريت منابع يا هر اقدامي براي مداخله و تغيير در جامعه، نيازمند فرايندي يكپارچه و رهيافتهايي سيستمي است

ارتباط پويا بين جامعه و محيط فيزيكي، زيست شناختي و انساني متنوع، پيچيده تر از آن است كه با رهيافتهاي پژوهشي رايج به طور كامل شناخته شود

:زمينه ظهور روشهای سيستمي در مطالعات توسعه

رهيافتهاي تقليل گرا تلاش كردند كه هر پديده ارائه شده را به اجزاي ساده تر تشكيل دهنده آن تبديل كنند و آنها را به طور مستقل از هم بررسي كنند، این شیوه عملا نه تنها مشکلات را حل ننموده بلکه به پیچیدگی مشکلات موجود افزوده است

تقريباً همانند ديدگاه تقليل گرا، رهيافت ماشيني نيز در پژوهشهاي علمي به هر پديده اي با ديد علت و معلولي ماشين وار نگاه مي كرد و اثر محيط و ديگر عوامل مؤثر بر پديده را در نظر نمي گرفت

انواع مشكلات جوامع روستايي توسط متخصصان موضوعي شامل جامعه شناسان، اقتصاددانان، متخصصان كشاورزي و
مهندسان تعيين و بررسي مي شود. آنها كم و بيش به طور مستقل از هم كار مي كنند در نتيجه راه حلهاي برخي مشكلات متخصصان وحرفه ای هاخود به مشکل تبدیل میگردد

موضوعات مربوط به اجتماع پيچيده تر از آن است كه از طريق روشهاي ماشيني و مکانیکی درك شود

در يك نگرش كل نگر، عمده توجه و فعاليت بر توضيح پيچيدگي شرايط متمركز مي شود، و محقق از فنون مختلف براي اقدام درباره تعامل بين اجزا استفاده مي كند، نه براي اجزا به تنهايي
تفكر سيستمي ما را تشويق مي كند كه بررسي كنيم: چگونه جوامع تعامل دارند، با هم درارتباط هستند ، وابستگي متقابل دارند يا به عبارتي همديگر را كنترل مي كنند بر هم مؤثرند

· تفكر سيستمي همچنين اين عقيده را ترويج مي كند كه عليت در طبيعت، به خصوص در دنياي موجودات زنده، مبتني بر تعامل پویا و خورد و بازخورد میباشد و نه يك مسير يك طرفه و خطي


اصلي ترين ویژگی نگرش سيستمي تفكر كل نگر میباشد در این نگرش، عمده توجه بر شناخت و توضيح پيچيدگي يك موقعيت متمركز مي شود و محققان از فنون مختلف براي درک تعاملات استفاده میکنند و نه صرفا شناخت تک تک پدیده ها بصورت مستقل و مجزا

شناخت پيچيدگيها و درک ، پويايي پدیده ها ی با استفاده از نگرش کل گرايي، و تاکید بر تعامل آنها و توجه به ویژگی برآمده ازکل و درک و فرايندهاي ارتباطي میسر مي باشد

در دو دهه گذشته ما شاهد تسلط دو رهيافت پژوهشي مبتني بر سيستم بوده ايم كه عبارتند از سيستمهاي سخت ونرم سیستمهای سخت سیستمهایی است که دقیقا تعریف شده اند و در تعریف و معرفی ان پیچیدگیها مفهومی وجود ندارد. سیستمهای دست ساز بشر و مکانیکی جز این گروه هستند سیستمهای ظریف یا نرم سیستمها یی هستند که تعریف استانداردی برای آنها وجود نداشته و تعابیر و تفاسیر مختلفی در مورد هدف و کارکرد ان وجود دارد. سیستمهای انسانی ، اجتماعی و فرهنگی جز این گروه هستند

مفهوم و فراگرد روش شناسي سيستمهاي ظریف ( نرم) چيست؟

سيستمهاي نرم به سيستمهاي اجتماعي مربوط مي شود، اما ديدگاهي كاملاً متفاوت با سيستمهاي سخت دارد كه در واقع علت اصلي تمايز بين آنهاست؛ همانطور كه چكلند (1985) به آن اشاره كرده است: ’تفاوت اساسي موجود اين است كه يكي از اين رهيافتها (سخت) جهان را به صورت تركيبي از سيستمهايي درنظر مي گيرد كه برخي از آنها ممكن است چند كاركردي باشند، اما رهيافت ديگر (نرم) هيچ پيش فرضي درباره ماهيت جهان ندارد، بلكه آن را فراتر از يك تركيب پيچيده، به صورت يك فرايند پژوهشي كه مي تواند به عنوان يك سيستم يادگيري سازماندهي شود،فرض می کند.
|+| نوشته شده توسط فرزاد نجاتی، دانشجوی کارشناسی ارشد شوشتر در شنبه نهم دی 1385 | موضوع:
سرمایه اجتماعی 

 پیشگفتار

در نگاه طبیب ، آینده هرگز نباید تاریک باشد تنها کسی می تواند طبیب باشد که در نظر او یک در صد احتمال شفا پر رنگ تر از نود و نه درصد احتمال مقابل آن باشد . چراکه تا ، کسی به آن یک درصد دل نبندد ، طبابت نخواهد کرد . ناگریز ، کسی طبیب است که امیدوار باشد و امیدوار کند و البته این منافاتی با تحذیر بیمار و توجه به واقعیت خطر ندارد . پس از هشدار به بیماری و چشم گشودن به واقعیت ها آنچه بر ذهن و دل پزشک حاکم می شود ، امید به بهبودی است ، هر چند احتمال آن بسیار کم است تفاوت همین جاست بین روشنفکرمثبت اندیش و روشنفکر منفی نگر.
روشنفکر منفی نگر معمولا ناامید و آینده را بسیار نگران کننده و تاریک می بیند و همین سبب می شود که هرچند آنها پاره ای از دردهای جامعه را می بیند ، نتواند درمان کنند ، بلکه حتی رشته ارتباط آنها با جامعه بریده می شود .
تلاش ما این است که بگوییم که بدون سرمایه اجتماعی ( Social Capital  )  ، سرمایه گذاری اقتصادی نتیجه قابل توجهی نخواهد داشت . سرمایه اجتماعی شرط لازم اما نه کافی برای نتیجه بخشی سرمایه ها و سیاستهای اقتصادی است . اما درهه های اخیر تمام تلاش مقامات کشور معطوف به افزایش سرمایه اقتصادی بوده است . در حالیکه همانان بارفتارها و نحوه عمل خود ، سرمایه اجتماعی را به نابودی کشانده اند .
می خواهیم بگوییم که آنچه بیش از هر چیز باید رقابتی شود بازار مدیران عالی کشور است نه بازارهای اقتصادی . وقتی سیاستگذاری ها در انحصار عده محدودی است  ( حتی اگر جمع آنها دوهزار نفر باشد ) و جابجایی در هرم مدیریتی کشور به سختی و باکندی و با معیارهای غیر رقابتی صورت می پذیرد. سیاستهای حاصل از تصمیمات اینان نمی تواند به یک اقتصاد رقابتی بینجامد .
می خواهیم بگوییم که ای اصحاب قدرت بس است از این همه نخوت ، فرود آیید و فروتنی پیشه کنید . این دیوار که بر آن نشسته اید و خشت می کنید و پرتاب می کنید ، با خون دل نسلها ساخته شده است تا مارا در مقابل سیلابها محافظت کند . اگر فرو ریزد و سیلابی در گیرد ، نه  تومانی ، نه من !
اما علیرغم همه این نگرانی ها نظام سیاسی _ اجتماعی ، در مرحله گذار از دوره رشد سریع به دوره بلوغ است که اگر این دوره گذار را خوب مدیریت کنیم و از آن به سلامت عبور کنیم ، در مرحله بلوغ بسیاری از آنچه از سرمایه اجتماعی از دست رفته است ، قابل بازیابی است . تعریفی مختصر از سرماه اجتماعی ارائه می دهیم . با این مثال که شما فرض کنید گروهی از قاچاقچیان حرفه ای تصمیمی گرفته اند برای انجام یک قاچلق بزرگ با هم همکاری کنند . آنها علاوه بر داشتن دانش و تجربه کافی برای این کار ، تمامی تجهیزات و لوازم مورد نیاز را نیز فراهم کرده اند . این گروه یک سازمان اقتصادی یا اجتماعی کوچک محسوب می شود که برای انجام هدفی مشترک بوجود آمده است . تا اینجا دو دسته شرایط مهیا شده است : نخست افرادی که دارای آگاهی و تجربه کافی جهت انجام قاچاق هستند و دوم ابزارهای مادی مورد نیاز از قبیل خودرو و اسلحه و تجهیزات ارتباطی و نظایر آن .
شرایط دسته اول  " سرمایه انسانی " مورد نیاز جهت قاچاق است و شرایط دسته دوم " سرمایه اقتصادی یا مادی " انجام قاچاق را فراهم می آورد .
اما آیا با این دو دسته شرایط یا سرمایه قاچاق بزرگ انجام خواهد شد ؟ جواب منفی است . تا زمانی که گروه قاچاقچیان در میان خودشان اعتماد متقابلی نداشته باشند و تازمانی که قواعد جدی و آهنینی برای همکاری برقرار نباشد و حق یا سهم هریک از افراد پیشاپیش مشخص نباشد ، اقدام مشترک برای قاچاق آغاز نخواهد شد . طایفه قاچاقچیان نیز برای همکاری و موفقیت در کار خویش باید علاوه بر توافق بر یکسری اصول رفتاری کلی ( که قانون اساسی آنان محسوب می شود و عدول از ان می تواند مجازات مرگ داشته باشد ) ، در میان خود نیز دارای سطح قابل قبولی از اعتماد متقابل باشند . بدون توافق بر سر اصول رفتاری و اعتماد متقابل میان قاچاقچیان ، هیچ قاچاق موفقی شکل نخواهد گرفت .این اعتماد متقابل میان دزدان و پایبندی به قواعد مورد توافق ، محیط کاری یا " سرمایه اجتماعی " سازمان قاچاقچیان محسوب می شود . پس برای انجام موفقیت آمیز غیر اخلاقی ترین امور ، رفتار اخلاقی لازم است وبرای موفقیت دسته جمعی در انجام امور غیر قانونی ، قانونمندی و قانون مداری شرط است وبرای کامیابی در اقدامات غیر ممطقی نیز منطق نیاز لازم است . برای موقعیت غیر قابل اعتمادترین گروهها ، اعتماد لازم است .
بنابراین ، اگرچه قاچاقچیان برای موفقیت خویش نیازمند رفتارهای اخلاقی ، قانونمداری ، منطق ، خطر پذیری و اعتماد یعنی نیازمند سرمایه اجتماعی است ، بی گمان جامعه و روشنفکران برای رشد و دستیابی به اهداف بزرگ بیشترین نیاز را به سرمایه اجتماعی دارد. بدون " سرمایه اجتماعی " هیچ اجتماعی به هیچ سرمایه ایی نمی رسد .
در سازمانها و جوامع انسانی ، سرمایه اقتصادی از نظر درجه اهمیت پایین ترین مرتبه قرار دارد . به دیگر سخن بسیاری از گروهها ، سازمانها و جوامع انسانی بدون سرمایه اقتصادی و صرفا با تکیه بر سرمایه انسانی و سرمایه اجتماعی توانسته اند به موفقیت  دست یایند ، اما هیچ مجموعه انسانی بی سرمایه اجتماعی نمی تواند اقدامات هدفمند و مفیدی انجام دهد.

مقدمه

انسان بطور ذاتی در تعامل و تقابل با دیگران نیازهای خود را بر طرف ساخته و گذران امور می کند . اثرات این کنشها و متقابل و نقش آنها تا حدی است که حذف آن ، زندگی را غیر ممکن می سازد . اما در این میان دانشمندان علوم اجتماعی با نگرشی کنجکاوانه در جوامع ، به شناسایی این کنش ها پرداخته و به مجموع عواملی پی برده اند که آنرا سرمایه اجتماعی _ Social Capital _ نامیده اند . مفهوم سرمایه اجتماعی در برگیرنده مفاهیمی همچون اعتماد ، همکاری و همیاری میان اعضای یک گروه یا یک جامعه است که نظام هدفمندی را شکل می دهند و آنها بسوی دستیابی به هدف ارزشمند هدایت می کند . از این رو شناخت عوامل موثر در تقویت یا تضعیف سرمایه اجتماعی می تواند جوامع در گسترش ابعاد سرمایه اجتماعی کمک نموده و موجب افزایش عملکرد اجتماعی و اقتصادی افراد در جوامع می گردد.
از دیگر مقوله های مطرح در این حوزه ، سنجش میزان سرمایه اجتماعی است ، زیرا جوامعی که در جهت بهبود و تقویت سرمایه اجتماعی خود گام بر میداند نیازمند ارزیابی اقدامات خود می باشند و این ممکن نخواهد بود مگر آنکه ، بتوانند روند صعود یا سقوط اجتماعی را در اجتماع خود تخمین بزنند.
در این مقاله ابتدا به معرفی سرمایه اجتماعی پرداخته و در این رابطه ، نظریات مختلف دانشمندان مطرح در این حوزه را ارائه می نماییم . سپس با استفاده از نظریات دانشمندانی چون فرانسیس فوکویاما ، _     جیمز کلمن ، رابرت پوتنام و پیر بوردیو ، روشهایی را که می توانند بطور غیر مستقیم معیاری از درجه و میزان سرمایه اجتماعی به دست دهند ، بر می شمریم .
در بخش آخر با هدف ارائه یک شناخت کلی در رابطه عواملی که می تواند موجب ساخت سرمایه اجتماعی گردد تنظیم گردیده است . با تکیه بر نقش دولت در جامعه با استفاده از نظریات آنتونی گیدنز و فرانسیس فوکویاما . با این نگرش که معتقد باشیم که ارتباط بین روند افزایشی سرمایه اجتماعی و بهبود عملکر در همه ابعاد یک ارتباط مثبت است . بطور قطع شناسایی عوامل موثر در ساخت سرمایه اجتماعی یکی از موارد ضروری در هر جامعه بشمار میرود.
 

سرمایه اجتماعی چیست ؟

در دو دهه اخیر سرمایه اجتماعی در زمین و اشکال گوناگونش به عنوان یکی از کانونی ترین مفاهیم در علوم اجتماعی ظهور و بروز یافته استن . هرچند شور و شوق زیادی در میان صاحبنظران و پژوهشگران به مثابه یک چهارچوب مفهومی و ابزار تحلیلی ایجاد نموده ، لیکن نگرشها ، دیدگاهها و انتظارات گوناگونی را نیز دامن زده است . افزایش حجم قابل توجه پژوهش ها در این حوزه بیانگر اهمیت و جایگاه-           سرمایه اجتماعی در سپهرهای متفاوت اجتماعی است . برخی از پژوهشگران بر یک ارتباط وثیق میان میزان سرمایه اجتماعی و کیفیت حکومت _ به معنای دقیق حکومت دموکراتیک _ تاکید می نمایند و      عده ای دیگر بر میزان سرمایه اجتماعی در رشد اقتصادی تاکید دارند . به اعتقاد آنان بین آن دو یک رابطه همبستگی برقرار است . گروه دیگر از پژوهشگران بین میزان سرمایه اجتماعی و سلامت ارتباط روشنی میان میزان سرمایه اجتماعی و خوشبختی ، رفاه فرد و امید به اینده برقرار نموده اند بطور کلی صاحبنظران و پژوهشگران  از چند منظر به موضوع سرمایه اجتماعی پرداخته اند . برخی از پژوهشگران در آثارشان به دلایل و علل شکل گیری سرمایه اجتماعی در جامعه اشاره کرده و برخی دیگر به توصیف و تبیین ابعاد سرمایه اجتماعی نموده اند و نهایتا عده ای دیگر بر نتایج و پیامدهای سرمایه اجتماعی در سپهر زندگی اجتماعی و سیاسی تاکید ورزیده اند .
در دودهه اخیر دو سنت فکری در مورد سرمایه اجتماعی در عرصه جامعه شناسی شکل گرفته و مجادلاتی را دامن زده است : سنت فکری همگرایی و سنت فکری ستیز .
_ سنت فکری همگرایی نقطه عزیمت خودرا بر فرد قرار می دهد ، به مفاهیم روابط اجتمای و اعتماد معطوف است ، به پرسشهایی در مورد مکانیسم هایی که همگرایی ارزشهای جامعه ما همبستگی و همزیستی را تقویت می کنند و مکانیسمهایی که اجماع بوجود می آورند و توسعه جامعه را تداوم می بخشند تاکید می ورزند. در سنت فکری وفاق و همگرایی دو نکته بچشم میخورد :
1_ چگونه افراد در روابط اجتماعی سرمایه گذاری می کنند ؟
2_ چگونه افراد منابع موجود در روابط را برای تولید یک سود بدست می آورند ؟
_ سنت فکری ستیز نقطه عزیمت خود را برگروه و جمع قرار می دهد و بررسی منازعات اجتماعی بر سر منافع در عرصه های مختلف نظیر اشکال قدرت ، خشونت و اشکال سلطه و محرومیت می پردازد . در سنت جامعه شناختی ستیز بر دو مبحث تاکید می ورزند :
1- چگونه گروههای سرمایه اجتماعی را بعنوان یک دارایی جمعی ایجاد و حفظ می کنند ؟
2- چگونه یک چنین دارایی جمعی فرصتهای زندگی اعضای گروه را افزایش می دهد ؟

خواه به سرمایه اجتماعی در سطح گروه و جمع نگاه کنیم و خواه در سطح فردی ، بهر حال همه محققان به ایده ، اعتقاد دارند که اعضای تعامل کننده در شبکه های مشارکت هستند که حفظو بازتولید این دارایی اجتماعی را ممکن می سازند.

زمینه تاریخی سرمایه اجتماعی
در این رابطه توافق چندانی وجود ندارد بطور کلی تعریفی نیز که ارائه می شود ، چندان همگون نیستند . اما اگر بخواهیم کاربردها ، مقاصد و تعاریفی که در علوم اجتماعی از این مفهوم میشود دسته بندی کنیم و پیشینه این مفهوم را در آرای اندیشمندان متاخر و کلاسیک جستجو کنیم ، شاید در چند حیطه بتوان در ردیابی آن پرداخت . دسته ایی  ردیابی این مفهوم را از کارل مارکس آغاز می کنند .او در کتاب "سرمایه " به مسئله همبستگی از روی اجبار و ضرورت که در آن قرار می گیرند مانند وضعیت مهاجران و پناهندگان در یک جامعه ، بدین معنی که شرایط منفی و بحرانی افراد را بسوی استفاده از انرژی جمعی ، توانایی های بالقوه جمعی ، اتکا به یکدیگر و توسل به پشتیبانی یکدیگر و استفاده از پتانسیلهای گروهی ترغیب می کند . این خاصیت ، امروز نیز به نوعی در مفهوم سرمایه اجتماعی مطرح است . یعنی همان استفاده از  انرژی جمعی و اتکا به پشتیبانی افراد در مناسبات جمعی به نحوی که با نتایج مثبت یا منفی افراد را گرد هم جمع می آورد .
رویکرد دیگر در آرا جورج زیمل قابل باز شناسی است . یعنی جایی که او از مفهوم " بده بستان " یا           " دادوستد" صحبت می کند. مبنای بده بستان هنجارها و قواعد رفتاری است که افراد برای سامان دادن به مناسبات بین فردی ، مبادلات و تعاملاتی که برای بقای خود ضروری می دانند وضع می کنند . البته با توجه به کدام سود و منفعت در مقابل چنین سرمایه گذاری که می تواند هر شکلی به حوزه خود بگیرد ، افراد توقع دارند ، کمک و لطفی که نشان می دهند جبران شود ؟
برخی چنین تعبیر می کنند که این مطلب سود و نفع که ضرر تا پاداش و سود انی و زود هنگام را در برنمی گیرد ، ، در مقابل ایثار و دگر خواهی قرار دارد . در این رویکرد مفهوم سرمایه اجتماعی به دادوستدهایی که افراد در زندگی اجتماعی صورت می دهد تقلیل می یابد. البته با ملاحظات مشخص و منفعتی که دیر یا زود ف انتظار برآورده شدن ان می رود ، این نگاه به مبادلات اجتماعی امروز رواج بیشتری دارد . به عنوان مثال این نگاه ، در ادبیات اقتصادی که با نئوکلاسیک ها آغاز شد و وجوه فلسفس آن از مکتب اصالت سود ریشه گرفته ، وجود دارد.
یا بطور کلی و مشخص در نظریه مبادله و کنش متقابل به آن پرداخته شده است . این گروه ها و گرایشها به سرمایه اجتماعی به نگاه دوم برمبنای دادوستد اجتماعی می پردازد .
رویکرد سوم که اثرات عمیق و نسبتا فرگیری برجای گذاشته مباحثی است که با " امیل دورکیم " آغاز و پس از او با " تالکوت پارسونز " پیگیری شد.
این افراد با نگاهی انتقادی و در پاسخ به بینشها و رویکردهایی که مفهوم سرمایه را به مبادلات اقتصادی تقلیل می دادند ، به طرح مفهوم ارزش پرداختند و تغییر خود را به نوعی بر درون فکنی ارزشی استوار کردند . یعنی تعهداتی که بر مبنای آنها ، ارزشها و هنجارهای اجتماعی است . این روابط ، تعاملات و همکاریها که بطور عام به آن سرمایه اجتماعی می گوییم ریشه در هنجارها و ارزشهای جامعه دارند . چنین هنجارها و ارزشها یی افراد را فارغ از دغدغه های مثبتی برقرارداد به ایفای نقش ها و اعمال خود ترغیب می کند.
این نگاه نگرشی ارزشی به مسئله شکل گیری سرمایه اجتماعی دارد . یعنی رویکردی که مسائل ساختی ، فرهنگی و تاریخی را در شکل گیری سرمایه اجتماعی دخیل می داند و در تفاسیری که ارائه می دهد ارز این مسائل بهره می جوید .
از جریانات فکری تاثیر گذاردیگر  باید از "ماکس وبر" نام برد . مباحثی که وبر مطرح می کند مفاهیمی  است که به مفهوم اعتماد معطوف است . این سوال که اعتماد در متن رسمی و غیر رسمی چگونه ساخته می شود ودر یک متن اجتماعی چه ملازماتی برای افراد به همراه دارد ، در مفهوم سازی سرمایه اجتماعی موثر بوده است . این اعتماد ، قرار دادی است که به سوی خطر پذیری که به نوعی سود متقابل را برای آنها در بر دارد سوق دهد. این خطرپذیری در روابط اجتماعی ، برای کارهای فردی و جمعی چیزی جز اعتماد نیست . اعتماد یعنی آمادگی افراد برای اینکه در یک متن اجتماعی و در روابط اجتماعی بپذیرند که باید به سایر افراد اطمینان داشته باشند و البته به همان نحوه در مقابل سایرین نیز اطمینان نشان بدهند .
بدین ترتیب میبینیم که در ریشه یابی این مفهوم زمینه های متنوعی تاثیر گذار بود . چنین برداشت هایی اصولا مانعی در جهت ارایه تعریفی دقیق از مفهوم سرمایه اجتماعی به شمار می آیند .
« در تعاریف سرمایه اجتماعی و ابعاد و مسایل پیرامون آن توافق و همگونی چندانی وجود ندارد ، اما بطور کلی این زمینه هی نظری گسترده و کلی را می توان به عنوان ریشه های نظری سرمایه اجتماعی در نظر گرفت که هموز هم هر یک هوادارانی دارد ، با توجه به سوگیری هیی که در ههر یک از این نحله ها و جریانهای فکری و جود دارد ، تعاریف نیز متفاوت خواهد بود . [ سرمایه اجتماعی و مشارکت مدنی (1381) ص؟] »
ولی فرانسیس فوکویاما علم سیاسی اجتماعی آمریکایی تبار عقیده ایی دیگر دارد . فوکویاما در کتاب معروف  " پایان نظم ( سرمایه اجتماعی و حفظ آن ) " مبنای نخستین اصطلاح سرمایه اجتماعی را بدین صورت شرح می دهد که « اصطلاح سرمایه اجتماعی تا انجا که من از آن آگاه شدم ، نخستین بار در اثر کلاسیک جین جاکوب : مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکایی ( 1961) بکار رفته است ، که در آن او توضیح داده بود که شبکه های اجتماعی فشرده در محدوده های قدیمی و مختلط شهری ، صورتی لز سرمایه اجتماعی را تشکیل می دهند و در ارتباط با حفظ نظافت ،عدم وجود جرم و جنایات خیابانی و دیگر تصمیمات در مورد بهبود کیفیت زندگی ، در مقایسه با عوامل نهادهای رسمی مانند نیروی حفاظتی پلیس و نیروهای انتظامی ، مسئولیت بیشتری از خود نشان دهند .
گلن لوری _ اقتصاددان _ نیز همچون  ایوان لایت _ جامعه شناس _ اصطلاح سرمایه اجتماعی را دهه 1970 برای توصیف مشکل اقتصاد درون شهری بکار برد : آمریکاییهای آفریقایی الاصل در محدوده اجتماعات خود فاقد اعتماد و همبستگی بودند ، در حالی که برای آمریکایی های آسیایی الاصل و دیگر گروههای قومی این اعتماد و همبستگی وجود داشت . همین فقدان اعتماد و همبستگی در میان سیاهان مبین نبود دادوستد جزئی در میان سیاهان بود .
در دهه 1980 این اصطلاح توسط جیمز کلمن جامعه شناس در معنای وسیعتری مورد استفاده قرار گرفت و رابرت پوتنام دانشمند علوم سیاسی نفر دومی بود که بحثی قومی و پر شور را در مورد نقش سرمایه اجتماعی و جامعه مدنی در ایتالیا و هم ایالات متحده بر انگیخت [ پایان نظم _سرمایه اجتماعی و حفظ آن _ (1379) ص 10] » .
فرض بنیادین که پشت ایده سرمایه اجتماعی قرار دارد نسبتا ساده و روشن است  یعنی "سرمایه گذاری در روابط اجتماعی با پیوندهای مورد انتظار " این تعریف کلی با تغییرهای گوناگونی که بوسیله صاحبنظران و پژوهشگران سرمایه اجتماعی بیان شده سازگار است ، افراد برای تولید سود در تعاملات و شبکه های اجتماعی شرکت می کنند و منابع موجود در شبکه های مشارکت ، باعث افزایش سود می شود در تعاملات و شبکه های مشارکت به چند دلیل منجر به افزایش سود در جامعه می گردند :
• شبکه های اجتماعی جریان گردش و مبادله اطلاعات را تسریع و تسهیل می کنند و آنان اطلاعات مفیدی در مورد فرصتها و گزینهای مختلف در احتیار فرد قرار می دهند و هزینه های را به مقدار زیادی در تعاملات اجتماعی کاهش می دهند.
• شبکه ها پیوند های اجتماعی را تقویت می کنند ، منجر به انباشت قدرت اجتماعی می شوند . این امر نقش مهمی در تصمیمات و گزینش خط مشی بازیگران اجتماعی دارد بعضی از پیوندهای اجتماعی بواسطه موقعیتهای استراتژیک خود در بردارنده منابع با ارزشی هستند که قدرت تصمیم گیری و تاثیر گذاری فرد را افزایش می دهند .
• شبکه از فرد در مقابل تهاجمات و تجاوزات دفاع می کند ، همچنین شبکه های اجتماعی هویت و شناخت فرد را تقویت می کنند . دسترسی افراد به منابع از طریق شبکه ها امکان چذیر است و فرد بوسیله پیوندهای اجتماعی شایستگی خود را تقویت می کند .


تعریف سرمایه اجتماعی از نگاه صاحبنظران

سرمایه اجتماعی واژه ای است که در سالهای اخیر وارد حوزه علوم اجتماعی گردیده و از این منظر دریچه تازه ای را در تحلیل و علت یابی مسائل اجتماعی گشوده است در این زمینه مطالعات وسیعی توسط صاحبنظران و دانشمندان این علوم صورت گرفته و نظریه پردازانی همچون پیر بوردیو ، جیمز کلمن ، _    رابرت پوتنام ، و فرانسیس فوکویاما تعاریف متعددی را از سرمایه اجتماعی ارائه کردند .

سرمایه اجتماعی از نگاه پیر بوردیو :
« بوردیو سه نوع سرمایه را شناسایی نموده : این اشکال سرمایه عبارت است از شکل اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی ؛ شکل اقتصادی سرمایه بلافاصله تبدیل به پول است مانند دارایی های منقول و ثابت یک سازمان . سرمایه فرهنگی نوع دیگر سرمایه است که در یک سازمان وجود دارد مانند تحصیلات عالیه اعضای سازمان که این نوع سرمایه نیز در برخی موارد و تحت شرایطی قابل تبدیل به سرمایه اقتصادی است و سرانجام شکل دیگر سرمایه ، سرمایه اجتماعی است که به ارتباطات و مشارکت اعضای یک سازمان توجه دارد و می تواند به عنوان ابزاری برای رسیدن به سرمایه های اقتصادی باشد [ سرمایه اجتماعی : مفاهیم و نظریه ها / ص 5و 4 ]  »
همانگونه که ملاحظه می شود ، از دیدگاه بوردیو سرمایه اقتصادی شکل غالب سرمایه گذاری است و انواع دیگر سرمایه که شامل سرمایه فرهنگی و اجتماعی است ، به عنوان ابزاری برای حصول سرمایه اقتصادی مفهوم پیدا می کند . از نظر بوردیو ، سرمایه اجتماعی در ممالک سرمایه داری به عنوان ابزاری برای تقویت و تثبیت جایگاه اقتصادی افراد بشمار می رود.
در این ممالک ، سرمایه اقتصادی پایه است و سرمایه اجتماعی و فرهنگی ابزاری برای تحقق آن محسوب می شود . میتوان نتیجه گرفت که دیدگاه بوردیو در زمینه سرمایه اجتماعی یک دیدگاه ابزاری صرف است . به عبارتی اگر سرمایه اجتماعی نتواند موجب رشد سرمایه اقتصادی شود کاربردی نخواهد داشت .

سرمایه اجتماعی از نگاه جیمز کلمن :
بر خلاف بوردیو ، کلمن از واژگان مختلفی برای تعریف سرمایه اجتماعی کمک گرفت . وی مفهوم سرمایه اجتماعی را از ابعاد مختلف بررسی کرد. کلمن برای تعریف سرمایه اجتماعی از نقش کارکرد آن کمک گرفت و تعریفی کارکردی از سرمایه اجتماعی ارائه دهد و نه تعریف ماهوی . بر این اساس   « سرمایه اجتماعی شی واحد نیست ، بلکه انواع چیزهای گوناگونی است که دوویژگی مشترک دارند : همه آنها شامل     جنبه ای از یک ساخت اجتماعی هستند ، و کنشهای معین افرادی را که که در درون ساختار هستند تسهیل می کنند . سرمایه اجتماعی ، مانند شکل های دیگر سرمایه مواد است و دستیابی به هدف های معینی را که در نیودن آن دست یافتنی نخواهد بود امکان پذیر می سازد . سرمایه اجتماعی مانند سرمایه فیزیکی و انسانی کاملا تعویض پذیر نیست ، اما نسبت به فعالیتهای بخصوصی تعویض پذیر است . شکل معینی از سرمایه اجتمای که در تسهیل کنشهای معینی ارزشمند است ممکن است برای کنشهای دیگر بی فایده یا حتی زیانمند باشد . سرمایه اجتماعی نه در افراد و نه در ابزار فیزیکی تولید قرار دارد [ بنیادهای نظریه اجتماعی ( 1377) ص 462 ] »
تعاریف بوردیو و کلمن تا حدودی شبیه هم هستند . هم بوردیو وهم کلمن قائل به مشارکت و عضویت فرد در گروه بودند و ماحصل آنرا بعنوان سرمایه تلقی می نمودند . بوردیو برای این مفهوم از واژه  " چسبندگی " و کلمن از واژه " ساختار اجتماعی " کمک گرفتند .
بر خلاف بوردیو که سرمایه اقتصادی را به عنوان هدف نهایی در نظر گرفت ، کلمن سرمایه انسانی را به عنوان هدف نهایی مطرح و سرمایه اجتماعی را به عنوان ابزاری برای حصول به سرمایه انسانی بکار می برد . به عباراتی کلمن با استفاده مفهوم سرمایه اجتماعی سعی در شناخت نقش هنجارها در داخل خانواده یا شبکه های اجتماعی بود تا از این طریق بتواند موجب تقویت سرمایه های انسانی شود .

سرمایه اجتماعی از نگاه رابرت پوتنام :
 پوتنام از متخصصین اخیر سرمایه اجتماعی است . تاکید عمده وی به نحوه تاثیر سرمایه اجتماعی بر رژیم های سیاسی و نهادهی دموکراتیک مختلف است . پوتنام ، سرمایه اجتماعی را مجموعه ای از مفاهیمی مانند اعتماد ، هنجارها و شبکه ها می دان که موجب ایجاد ارتباط و مشارکت بهینه  اعضای یک اجتماع شده ودر نهایت منافع متقابل آنان را تامین خواهد کرد . از نظر وی اعتماد و ارتباط متقابل اعضا در شیکه به عنوان منابعی هستند که در کنش های اعضا جامعه موجود است . پوتنام سرمایه اجتماعی را به عنوان وسیله ای برای رسیدن به توسعه سیاسی و اجتماعی در سیستمهای مختلف سیاسی می دانست .
تاکید عمده وی بر مفهوم " اعتماد " بود و به زعم وی همین عامل بود که می توانست با جلب اعتماد میان مردم و دولتمردان و نخبگان سیاسی موجب توسعه سیاسی شود . بنابراین اعتماد منبع با ارزشی از سرمایه محسوب می شود که اگر در حکومتی به میزان زیاد اعتماد وجود داشته باشد به همان اندازه رشد سیاسی و توسعه اجتماعی بیشتر خواهد بود.


سرمایه اجتماعی از نگاه فرانسیس فوکویاما:
فوکویاما از متفکرین هم عصر ما اعتقاد دارد بر وجود هنجارها و ارزشهای غیررسمی در یک گروه و تعریف او از سرمایه اجتماعی چنین است : « سرمایه اجتماعی  رابه سادگی می توان به عنوان وجود مجموعه معینی از هنجارها یا ارزشهای غیررسمی تعریف کرد که اعضای گروهی که همکاری و تهاون میانشان مجاز است ، در آن سهیم هستند ، مشارکت در ارزشها و هنجارها به خودی خود باعث تولید سرمایه اجتماعی نمی گردد ، چرا که این ارزشها ممکن است ارزشهای منفی باشد [ پایان نظم _ سرمایه اجتماعی و حفظ آن _ (1379) ص 11و 10  »
او از هنجارهای منفی در گروه هنجار موجود در مافیای ایتالیا را مثال می زند و داستانی را تعریف می کند که پدری به فرزند خردسال خود را ، با آگاهی ترس فرزند از در بالای ارتفاعی از دیوار قرار می دهد و